تبليغاتX
بدون عنوان!
بدون عنوان!
الان یه خاطره رو برگردوندم . آفرین بگین! :دی 

قصد وبلاگ نویسی ندارم . الانم برگردوندم که صرفا یه عکس بذارم و آرشیومم در دسترس باشه. :دی 

+ این قالبم قالب قدیمیمه . قالب ِ زمان اول بودنم . بعضیا یادشونه! الانم برش گردوندم کمی بخندیم. :)) 



باورش سخته که ما هم رفتیم ٬ بدون هیچ حس و حالی . 

+ خانوم صفری عزیز ... نیستی که ببینی دخترهات رفتن . نیستی که ببینی کسی به قولت عمل نکرد ... نیستی که ببینی چقدر ما رو اذیت کردن . چقدر با شخصیت بودی ٬ چقدر با ابهت ٬ چقدر مهربون ٬ چقدر من دوستت داشتم . چقدر ما اذیتت کردیم ٬ چقدر ما خر بودیم ٬ همه مون . چقدر من دلم برای همه اونایی که نیستن تنگ شده! خانوم ها (!) حاجی قنبری ٬ جمعه ای ٬ کرمــی!! درخشان ٬ پناهی ٬ نیک بختیان ٬ صحرانورد ٬ لطفــیان ٬ صفـــری! ســـاکی!‌ :(( ٬ نوراللهی ٬ نعیم پور حتا ٬ آقای هاشمی ٬ آقای مهاجان ٬ )  خانم یوسفی ٬ معاون آموزشیمون که اسمش یادم نیست ٬ علیـــــــشاهی ٬ رفیعـی ... همه اونایی که خیلی دوستشون داشتیم ٬ خیلی اذیتشون کردیم! 

و همه هم پایه هامون که دیگه نیستن!  روناک سینایی ٬‌ مارال محققی ٬ شیدا پوردشتی ٬ یاسمن که فامیلیت یادم نیست ٬ فاطمه که امسال از مدرسه رفتی فامیلیتم یادم نیست ٬ آنیتا عابدینی ... همه تون که الان دارین خوش میگذرونین ٬ ولی خب ... کاشکی بودین :( :]  ... 



+ ژانر اینایی که دارن گریه میکنن واسه رفتن و روضه میخونن! :دی ما که فعلا خواسته یا خواسته نیشمان تا بناگوش باز است و قصد داریم همه تان را کمی اذیت کنیم :دی 

+ یحتمل در طول تابستان به علت نبود مشغله جات درسی (!) و نداشتن ارتباط با دوستانمان ٬ وبلاگ خویش را گشوده مینماییم . (یحتمل ها ! باز دیدی زد به سرم بستمش :دی)  و مع هذا فعالت خویش در فیسبوک را زیاد میکنیم . :دی 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط همکلاسی!

امروز امتحان ریاضی دادیم . گروهی بود ، دو نفری . با روژین دادم. (روژین بد ترین نمره ریاضیش تا حالا بیست بوده! :دی)  کیا مراقبمون بود؛ گفت تقلب آزاده ! ورقمونو برداشتیم اول رفتیم عقب با شهریاری و سارا ، بعدم با دو قلو ها چک کردیم شیش تایی! :)))) :دی :خخخخخ 


امروز آخرین جلسه فیزیک بود. طالبی آی پاد منو گرف ، کلی باهاش مغولی و ویتنامی و پینک‌فلوید گوش داد!


آخرین جلسه آقابزرگی بود . ما رو فرستاد بریم حیاط . رفتیم رو قبر هوو ننه دادیم کتایون خوش نویسی کنه . (یه سنگ قبر براش پیدا کردیم و بعدم شستیمش) فردا میخوایم براش مراسم بگیریم . 



امروز داشتیم دور از چشم مسئولا تو حیاط عکس میگرفتیم. (دور از چشم که نه ، وسط زمین بودیم :)) ) بعد یهو مسئول سرویس (میر هاشمی! :ایکس) اومد دستشو دراز کرد دوربین کیمیا رو گرفت . بعد بش گفت برو بشین من عکس میگیرم. :] بعدم دوربینو پس داد! 


امروز خیلی آخر بود . ته ِ خط بود . فردا آخرین روز راهنماییه . آخرین روز سه ی هفته . :| :( 



از اومدن تابستون ناراحت نیستم . خوشحالم هستم تازه . کلی هم نشستیم برنامه تابستون ریختیم امروز! از دبیرستانی شدن هم ناراحت نیستم . حتی آن چنان از رفتن از راهنمایی هم ناراحت نیستم! ولی سخته باورش ، تموم شد ، راهنمایی تموم شد .... 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط همکلاسی!
نه حس آخر سال هست ، نه حس ِ سوزش ِ چشمی به خونه ی ما و بازم یه سال دیگه رفت ؛ 

نه حس ِ قدرت و پیروزی ، نه حس دلتنگی ، نه ناراحتی ، نه هیچی ... 

فقط با خماری تمام میتونم بگم : ئه؟ راهنمایی هم داره تموم میشه. 

یه جمله خبری ، خالی از احساس . 

کسی میتونه منو متقاعد کنه ، بفرمائه . 


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 توسط همکلاسی!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط همکلاسی!
از همین ریخت و قیافه تقویم من ۹۱ و همین روزای آخر سال و همین قیافه دو نخطه خط ِ صاف من معلومه که چه ریدمانی خواهد بود این سال ۹۱ .

من همیشه موجود بسیـار بدبینی بودم و فعلا هم - این طور که از شواهد و قرائن بر میاد - هستم ٬ و سر مثقال علاقه ای هم به این تغییرات ِ " از سال ِ جدید کمر همت بر خوش بینی خواهم بست ٬ باشد که کامروا شویم " و ها کذا ندارم ٬  البته شاید هم دارم و خودم خبر ندارم و سر ِ مودش نیستم . بهرحال ٬ باشد که در این سال ِ جدید ِ سگی کامروا نباشیم . فی هذه اللحظه دارم حضرت ِ نهنگ رو ملاحضه میکنم که نشسته پشت روبان ِ روی خط پایان مسابقه  ٬ که منتظره ۹۰ ِ بیچاره با هن و هون و بیاد و افسار مادیانش رو بده دست نهنگه ٬ - حال مصائب سوار شدن نهنگ بر کول مادیان بماند -  و نهنگه به خیال واهی خودش بشه صاحاب زمان. الانم یه لبخند آبکی کذایی رو لبشه ٬ لبخندی که یک لیدی ِ متشخص ٬ موقعی که دختر کوچولوی میزبان بهش دستپخت خودش - لواشکی که توی ماست حل شده - تعارف میکنه و اونم سر سوزن میذاره نوک زبونش و قورت میده ٬ و بعد به کوچولو یه لبخند آبکی ِ کذایی تحویل میده . یا یه مادر جوان ٬ وقتی پسر ِ چهارساله ـش ٬ به رئیسش میگه :‌ " کلاه شما شبیه ِ همونیه که بابا داشت و مامان اونروز انداختش توی نایلون آشغال و به بابا گفت این بنجل ِ دهه شصتی چیه میذاری سرت؟ آره‌٬ خیلی شبیهشه! دو نقطه دی! " مجبور میشه یکی از همون لبخند های آبکی کذایی تحویل رئیسش بده . و وایا به حال سرنوشت اون بچه بدبختی که حرف های زیادی از دهنش در اومده! 

باری ٬ داشتم میگفتم که خیلی موجود بدبینی هستم ٬ خیلی هم موجود بی اراده ای هستم ٬ برا همین اصلا قید ِ تصمیمات ِ " در سال جدید آدم ِ خوبی خواهم شد و دست در دماغ نخواهم کرد و پروردگارا لطفا مرا در چنین تصمیم پلنگ افکنی یارا نما ٬ الهی آمین . " را زده ام از بیـخ.  چون میدونم دو دقیقه که از چنین تصمیمی بگذره ٬ یهو یه چیز جنی ای توی دماغم شروع میکنه زق زق کردن و همین که ببینم که مامان و میزبان سرشون گرمه ٬ لبخند آبکی کذایی از روی لبم میپره و دندون قروچه شروع میشه و فجاه٬ منجر به پریدن ِ انگشت و فرو رفتنش به اعماق سوراخ سمت چپ میشه ٬ و بعد در کشمکش های برقراری ِ تقارن ٬ قرینه ی انگشت مذکور در دست ِ قرینه ٬ به سوراخ دماغ راست نفوذ خواهد کرد و بیا ٬ هنوز روز اول سال شب نشده ٬ تمام خداواندا مرا یاری کن و در سال جدید فلان و بهمان ٬ باد ِ هوا شده . حالا شاید اسمش را بگذارند بی همت ٬ یا کم تلاش٬ یا حالا هرچی .

حالا بالغیر ِ این بدبینی و بی ارادگی ٬ بسیار بی اعتماد به نفس هم هستم ٬ که البته نمیدونم از کجا سرچشمه گرفته ٬ لماذا از عهد ِ خُردی که یادم میاد تا همین چندی پیش ٬ بسیار در میان دوستان به بمب اعتماد به نفس و برچسب های اجتماعی ِ از این دست معروف بودم ٬ ولی این جناب برچسب٬ حالا به خاطر ِ عرق پیشانیمه یا حالا هرچی٬ داره ذوب میشه ٬ بهتره بگم ذوب شده و من ِ بخت برگشته رو تبدیل کرده به موجودی با  اعتماد به نفسی صفر درصد . در حدی که جا داره حکایتی روایت کنم . که روزی همراه دوستکی در کتابفروشی ِ ادیب ٬ سر نبش ِ خیابان دوازده فروردین در حوالی دانشگاه تهران دیده شدیم ٬ و در حدی اعتماد به نفس بنده صفر شده بود که دل دوست گرام به فلاکتم سوخت و رفت سراغ فروشنده که کتابی که میخواستم رو برام بگیره ٬ در حالی که من جست زدم پشت یک ردیف از کتاب های انگلیسی ِ فیزیک و ریاضی و خودم رو صاف فیس تو فیس ِ موجود قشنگی به نام ِ  Partial Differential Equations In Fluid Dynamics ( معادله های دیفرانسیل ِ پاره ای در دینامیک ِ سیالات یا چیزی تو همین مایه ها ) یافتم. آخرش هم از لا به لای قفسه های کتاب های معماری و مهندسی رد شدم و از در مغازه رفتم بیرون. آری. 

حالا البته غیر از این بی اعتماد به نفسی و بدبینی و بی ارادگی٬ بسیار هم لجباز هستم ٬‌ در حدی که حتی اگر تمام دانشمندان کمر همت ببندند و اثبات ریاضی و فلسفی بیاورند که مرغ سه پا دارد ٬ من همچنان پا بر زمین خواهم کوفت که مرغ کلا پا ندارد . این لبجازی ٬ همچون تار و پود های قالی ِ شخصیتم ٬ به تمام بقیه خصلت هایی که بالا عرض کردم گره میخورد ٬ و لجبازی نمیگذارد که به سلوک و خود باوری! برسم و روی اعتماد به نفسم کار کنم ٬ و وقتی همچنان با ظرف ِ خالی اعتماد به نفسم این ور و آن ور بدوم ٬ نمیتوانم اراده و کمر همت بربندم و ضعف های شخصیتیَم قاهر شوم و در نتیجه ضعف ِ شخصیتی ِ بدبینی همچنان پا برجا میماند و هنوز سال شروع نشده ٬ عین سگ در درونم پارس میکند و به دیواره ی روده هایم تلنگر میزند و با یک لبخند آبکی کذایی میگوید که اوی٬ آهای ٬ با تو ام ٬ منتظر ِ یه سال ِ سگ صفت باش ٬ یه سال عوضی ٬ یه سال سگی ِ سگی ِ لعنتی . 

در نهایت فعل و انفعالات ما با نهنگ مذکور و شرکت در مجلس ختم ِ ۹۰ ِخسته و عزیز ادامه خواهد داشت ٬ تا فی السرنوشت این نهنگ بیاید و مارا سوار کند و دل به دریا بزنیم و از روی عرشه برای ۹۰ و ۸۹ و بقیه دست تکان بدهیم و شاید در کنار یونُس و ژپتو و پینوکیو و باقی ِ قضایا ٬ ببینیم ۹۱ به کجاها میکشد ٬ و سورپرایز های جدید زندگی و سال های پیاپی اش را با هم به تماشا بنشینیم ٬ با یک لبخند ِ آبکی ِ کذایی بر لب٬ و باشد که کامروا شویم . 



پ.ن : میتونید به عنوان یک تبریک بدبینانه ی عید هم در نظر بگیرید . :)) 

پ.ن : امسال هیچیش شبیه عید نیست٬ اصلا ٬ اصلا . هرگونه پیشنهاد جهت خوش گذرانی و بیرون رفتن از جانب شما عزیزان را پذیرا میباشیم . 

پ.ن : یه دوستی بود میخواست رو اعتماد به نفس من کار کنه ٬ حیف که مسائلی پیش اومد و کلا قضیه از یادمون رفت ٬ ولی اگه بعدا یادش بیاد خوشحال میشم پای حرفاش بشینم! :دی 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط همکلاسی!
بله٬ به کمک این پارچه ی پشمی٬ این میله شیشه ای رو باردار میکنیم. 

باردار میکنید؟ /:)  این حرف ها چیه میزنید... 

بله ٬ حالا طرز کار دستگاه سونوگرافی ِ جدید ٬ یعنی الکتروسکوپ رو با هم مرور میکنیم!

 این میله شیشه ای رو برمیداریم٬ به مو های شخص مورد نظر (مثلا نگار! (نسترنگار) ) میمالیم! حسابی میمالیم! بعد ٬ میله شیشه ای رو به دستگاه الکتروسکوپ نزدیک میکنیم! در صورتی که عقربه حرکت کرد٬ شخص باردار میباشد! :دی  الکتروسکوپ ٬ از ۱ تا ۱۰ شماره داره ٬ که عقربه روی هرکدام ایستاد ٬ ماه ِ بارداری رو نشون میده! مثلا مال نگار روی ۴ ایستاد ٬ ینی نگار ما چهار ماهه که بارداره! :)) بعد ٬ به کمک ِ روش ِ تشخیص ِ نوع ِ بار٬ (+/-) میفهمیم که بچه دختره یا پسر! :))))) 

هی این نگار و روژین و تینا میله رو میمالیدن به سر من‌٬ عقربه الکتروسکوپ تکون نمیخورد! ببینین آخرشم من بیگناهم! ;;)  ولی مال تیــنا... تا ۸ رفت! ۸! =))) 

آره خلاصه ٬ ما تو آزمایشگاه فیزیک همیشه چشمه هامون شروع به قل قل میکنه! 8-> 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390 توسط همکلاسی!
سر دینی : 

- حضرت خدیجه٬ همه چیزشونو در اختیار پیامبر قرار میدادن ... 

نسترن : نکته داشت. :> :-" 

ما -> وضعیت -> ولــو =)) 


زنگ ناهار : 

-> وضعیت : ملت دور مژده ٬ مژده ظرف غذا به دست :-"

آرمینا : چیه؟ باز کی غذا اورده همه دورش جمع شدن؟ :)) 

گرسنگان فرزانگانیم٬ مستحضر هستید که. :-" 



کنکاش در پرونده های پژوهش : 

نشریه های دانش آموزی ... 

اَ اَ اَ‌ اَ‌ ! اینو نگا٬ مال آذر ۸۲ ئه! :o 

واااوووو ٬ این یکیو نگا٬ مال اردیـــبهـــشـــت ۷۶ ِ ! 

خانم رحیمی :‌  موقع که شما هنوز وجود خارجی نداشتین ٬ بچه ها این جا مشغول نشریه بودن٬ هی روزگار ! 

وضعیت -> تصور -> ۱۴ سال دیگه یک عده بچه های ۱۴ ساله نشریه های ۱۴ سال پیش مربوط به یک سری بچه ۱۴ ساله در ۱۴ سال پیش رو نگاه میکنن٬ البته اگه فرزانگانی باشه . 8-> 


نوع درس دادن دبیر هندسه گرامی : 

توضیح سکانس : سه تا از بچه ها دارن گریه میکنن٬ دور هر کدوم پنج شیش نفر وایسادن٬ دو نفر بالای پنجره ن ٬ دو نفر دارن با هم دعوا میکنن٬ یکی داره میلمبونه٬ یکی داره آواز میخونه ٬ معلم وارد میشه ٬ هیچ کس توجه نمیکنه 

- سلــــام بچــــه هـــا 

هیچ کس توجه نمیکنه

- درس رو شروع میکنیم 

کسی توجه نمیکنه

خـــب ٬ حالا یه دایــــــره میــــکشیـــــــم ٬ با گچ آبی... من عاااااااشق گچ آبی ام ... حالا پنج شیش تا وتر دلخواه توش رسم میکنیم... آها٬ این جوری... این دایره ی شماست ٬ میتونین هـــــــرجاییش که دلتون بخواد وتر رسم کنین ... من عــــــــــــــــااااااشق کشیدن وترم... حالا اسم یکیش رو x میذاریم ٬ x رو به دست بیارید. [با باب راس اشتباه نگیرید هـا!] 

- خانوم ٬ اونوقت فرض مسئله چیه؟

- میدونیم که این شکل دایره ـست. 

- خانم داده های مسئله کمه هـــا ! 

- نه ٬ بقیش رو باید مهارت داشته باشید٬ مثل کتایُن . در ضمن ٬ گچ هاتون چقدر زیاده ٬ صرفه جویی کنید. (ما عاااااشق صرفه جویی ام!) 

بعد کل گچ ها رو ورمیداره میبره. :-w :-"



:)))))) 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 توسط همکلاسی!

مدرسه نرفتیم ٬ اما همت مضاعف که به خرج دادیم! :دی :] 



تنهای تنها٬ هیچ کس هم نبود که با هم برف بازی کنیم . ای لعنت به مدرسه ای که خونه دانش آموزاش هرکدوم یک سر شهره . 


الان باید کم کم متوجه ابهتش بشید . هم قد خودم بود. به زور اون گوله وسطیه رو سوار کردم رو تنش. :)) 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390 توسط همکلاسی!
هه٬ یه چیزی بگم؟ امروز تولد این جاست :دی 

دو سال پیش٬ دقیقا ۳۰ دی٬ دقیقا همین حول و حوش٬ یکی از مسخره ترین کار های عمرمو کردم٬ نشستم وبلاگ ساختم. واقعا خر بودم. کاش نمیساختم! حالا حرومزاده٬ ساختنت یه گهی بود که خوردیم قبلا٬ دلیل نمشه تولدت رو تبریک نگیم. :-" 


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام دی 1390 توسط همکلاسی!

ببینم ٬ شماها مـ ُـحسـ ـن میشناسین؟

چند سالشه؟ 

شغلش چیه؟ 

چه نسبتی باهاتون داره؟

خونشو توصیف کنین! 

بزرگترین کاری که تو زندگیش انجام داده چیه؟ 

این دفعه که رفتی خیابون ولی عصر ٬ به محسن فکر کن ٬ خب؟ 

محسن! 


+ بسی تئاتر خوبی بود٬ پرده اول ننه دلاور ٬ مال برشت رو اجرا کردن که فوق العاده بود٬ 

شازده کوچولو با بازی نگار جواهریان (۲۲ دی!) با مدل تعزیه خوانی بود که عالی اونم ٬ اون دستمالی که شب اول آشناییمون بهت دادمو کجا گذاشتی...؟ 

دن کیشوت بود٬ شهاب انوشا خیلی بازیش خوبه ٬ هدایت هاشمی همچنین٬ خیلی حرکاتش جالب بود٬ فوقولاده :دی 

از اپیزود پینوکیوش راستش هیچی نفهمیدم٬ ینی هیچ کی هیچی نفمید٬ حتی دو نفر بعد از پینوکیو پاشدن رفتن بیرون از سالن ٬ ولی خب٬ ناز شادمان خیلی خوب بازی کرد تو این اپیزودش٬ اون صحنه لرزیدنش٬ همه٬ عالی 

ملانصرالدین بود ٬ خوب بود ٬ کوتاه بود ولی خیلی ٬ 

و اپیزود گالیور (کوچیک! کوکوکوچیک! بزرگ. بزرگ! کوچیک. کوچیک!)  که پرده آخر ننه دلاور بود در واقع٬ و خیـــلی عالی بود٬ مصمم شدم حتــما برم ننه دلاور رو ببینم .  pic -> 


با تشکر از این که هیچی نفهمیدید. :دی 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 توسط همکلاسی!
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

دانلود آهنگ